تبليغاتX
حسابداری مالی

حسابداری مالی

با آرزوی پیشرفت روز افزون علم حسابداری در ایران

نیایش...

بار خدايا!
آبروي مرا به توانگري نگه دار، و ارزش مرا به تنگدستي از بين مبر که ناچار شوم از روزي خواران تو روزي خواهم، و از آفريدگان بدکارت مهرباني جويم، و به ستايش آن کس که به من ببخشايد گرفتار آيم، و به بدگويي آن کس که به من کمک نکند ناچار شوم...
نهج البلاغه، خطبه 216
آرام باش، توکل کن ،تفکر کن، سپس آستينها را بالا بزن، آنگاه دستان خدارا مي بيني که پيش از تو دست به کار شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:38  توسط زینت آهنگری و سیده آمنه عبادی  | 

با من بمان...

کاش معشوق ز عاشق طلب جان می کرد

                                  تا که هر بی سرو پایی دگر عاشق نشود

 

نگاه می کنم، نمی بینم 

                            چشم مرا نگاه تو پر کرده

گوش می کنم، نمی شنوم

                               گوش مرا صدای تو پر کرده

ای چشم من ، بدون تو نابینام 

                                    ای گوش من ، بدون تو ناشنوام

با من بمان ، همیشه بمان  

                                 با من بمان

با من بمان ، همیشه بمان 

                                   با من بمان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 22:59  توسط زینت آهنگری و سیده آمنه عبادی  | 

ندانستن معادل دلتنگ شدن است...

 

        ندانستن معادل دلتنگ شدن است

مراقب افکارت باش که گفتارت می شود

مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود

مراقب رفتارت باش که عادت می شود

مراقب عادات باش که شخصیت می شود

مراقب شخصیتت باش که سرنوشت می شود                (حضرت علی)

هر روز افکار متفاوتی از ذهن ما می گذرند، اما تا به حال فکر نمی کردم که همین افکارند  نهایتا سرنوشت ما را رقم می زنند وقتی به این گفته حضرت علی  برخورد کردم، شیرازه تصوراتم فرو ریخت و مبنای جدیدی یافت. جریان تولید افکار مثبت و عالی کار هر کسی نیست و به قول زوربای یونانی:  به من بگو با غذایی که می خوری چه می کنی تا بگویم کیستی؟

هر قدر سوخت و ساز بدن ما کاتالیزور تولید افکار مثبت باشد به همان نسبت نیز سرنوشت ما خوب و پذیرفتنی تر می شود. و من الان چقدر دلم برای خودم تنگ شده است چون به قول عزیزی : ندانستن معادل دلتنگ شدن است و من دلتنگم از این که با این همه حجم ندانسته ها چگونه به ساحل آرامش برسم. (هوگر)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 22:56  توسط زینت آهنگری و سیده آمنه عبادی  | 

 

گفت شيفتــه بــاران شــو

وقتـی بـی‌تـابی می بــارد و خيست می‌کنـد

شيفتــه بـاران که شـدم ، بـــاران باريـد امـــــــا

هرگـز خيســـم نکرد

شايد هنوز تا سپيده‌دمـان شيفتگی راستين هزار فرسنگ فاصله است ...

امــــا تـو ای سپيــده صبـح

بــه هنـگامه ميــــلادم دستــی بـرآور

بگــذار نامم مشوش هراس از پيـــروزی تاريکـــی نبــاشد

بــه هنـگامــه آغـــــازم دستــی بـرآور

بگـذار نه شيفتــه باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره

بــه هنـگامه آمـــــدنم دستـــی بـرآور

بگـذار طلوع دروغيـن شب بيچـاره ای نباشـم ، در انتـظار نافرجـام روشنـــــــی

خـــدا را

بــه هنگامـــه ميـلادم دستــی بـــرآور ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 1:13  توسط زینت آهنگری و سیده آمنه عبادی  | 

چقدر سخت است!!!!!!!!!!!!!

تمام مي شود ...چقدر سخت .

خدايا ! تمام مي شود . تمام مي شويم . چه آسان . حرص مي خوريم و نگران مي شويم و به حساب خود زندگي مي كنيم و غافليم كه تمام مي شود . تمام مي شود .تنهاي تنها !

 

ومن همواره باترديد
يك لحظه تصميم را
با يك عمرمحنت طاق زدم
آخرچرا؟
چه رسم ديرينه اي؟
كه شد مايه رنج هرسينه اي؟
هركه رابيشتردوست داشتم
زودترازدست دادم............

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 4:48  توسط زینت آهنگری و سیده آمنه عبادی  | 

تشنه تر از برگ     در برهوت زمين  چو باد دويدم  

خسته تر از سنگ   عاقبت از پاي

              ماندم و از خار و خاره، طعنه شنيدم.

قلب همه صخره ها به لابه گشودم              ناز همه ابرها به گريه خريدم.

در تب غمهاي بي کرانه ام،از دور                 چشمه نوري - چو آفتاب – درخشيد

                              گوهر مهتاب بود و دختر خورشيد.

من،به تمناي آب ، تشنه و بي تاب    

                      باز،به سر رفتم و به سينه خزيدم.        

رفتم و گفتم که:- « اي اميد دلاويز!

                                             در پي آن رنجها، به گنج رسيدم.»

رفتم و گفتم : - « گذشت شام سياهم. »  

رفتم و گفتم : - « دميد صبح سپيدم. »

                          عاقبت از شوق وصل و، ذوق رسيدن

                                  اشک شدم! پيش پاي چشمه چکيدم.      

دست طلب،سوي آب بردم،ناگاه

                                      شعله آتش شدم، زبانه کشيدم!

سوخت دمادم جوانه هاي نشاطم

                                      ريخت پياپي شکوفه هاي اميدم.

تشنه تر از برگ    خسته تر از سنگ    گم شده    سرگشته در سراب رهايي

                        «  مــــرگ دلــــم را نـــديــده بـــودم و ديـــدم . »

فريدون مشيري

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 0:18  توسط زینت آهنگری و سیده آمنه عبادی  | 

فصل ماندگاری...

ديشب آورد سراسيمه سواري غمگين                خبر از جانب محکوم به داري غمگين

آخرين ثانيه ها منتظر پاييزند                          در تب و تاب رسيدن به قراري غمگين

هفتمين روز همين فصل ترک خواهد خورد         خويش را مي شکنم مثل اناري غمگين

آسمان وارث اندوه به جا مانده ي من                   خنده دار است سرانجام شکاري غمگين

زندگي فکر بدي نيست ولي مي شکند                 مردي از جنس گل آينه ، آري غمگين

خودمان مسئله داريم که بد ميبينيم                  ور نه پاييز بهار است ، بهاري غمگين

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 1:4  توسط زینت آهنگری و سیده آمنه عبادی  | 

کنکور ...

انتظار کم کم به پايان ميرسه و شمارش  معکوس کنکور سراسري دکتراي کارداني ( مقطعي که من امتحان مي دهم ) کم کمک به نفسه زدن افتاده .

من امتحاناي کنکور زيادي رو تو عمرم دادم . دقيقا يادم نيست چند تا بود ولي يادمه يه چند دفعه که تو خدمت بودم هم رفتمو کنکور دادم . ميگن خيلي خوبه که آدم کلي کنکور بده آخه کلاس داره . اولش استرسه و ترس از اينکه نتوني تست بزني و خلاصه همه چي ، ولي بعدش کم کم وقتي يه دوتا تست مي زني قلقش دستت مياد . يهو به خودت مياي ميبيني اون يارو ميگه مراقبان دفترچه هاي دروس عمومي را جمع آوري کرده و داوطلبان مي توانند به سوالات تخصصيشون برسن. دنياييه ...

ماها که نشستيم ولي بيچاره مراقبا و رابطا که 4 ساعت بايد واستن و مارو تحمل کنن . در حقيقت اونا پول مراقبتشونو نمي گيرن بلکه مسئله ي اصلي اينه که اونا پول ميگيرن تا ما ها رو تحمل کنن .

کم کم يه مدتي مي گذره صداي صندلي ها داره در مياد . نه !!!!!!!! اشتباه نکنيد همه سر جاشون نشستن .

يه سري مثه مسعود خوابشون مي بره و بقيه هم که واسه آزمايش خودشون اومدن حس و حال تست زدن رو ندارن . و اينجاست که رابطان نقش خيلي مهمي رو در بدست آوردن حس و حال بچه ها بازي مي کنن .

آره داره يه صدايي از بلندگوي سالن به گوش ميرسه ...

خودشه ! چيزي که همه منتظرشن .گوينده ي سالن با صداي باحال و يه کم غليظ شروع به صحبت مي کنه :

(( رابطان اجراي بند 5 ...... !!!!!!! )) يادمه که وقتي سرباز بودم فقط به خاطر همين بند پا مي شدم و اون همه راه رو ميومدم تا کنکور بدم . بله درست حدس زديد . بند 5 اجرا مي شه . کم کم سر و صدا ي پلاستيک و صندلي ها که حکايت از اون داره که مراقبا اومدن تا شکم گرسنه ي يه عده آدم بي حوصله رو سير کنن . کيک هاي 2 سال پيش توليد داخل و سانديس هاي ترشيده ي شرکت ربيع ...يا شايدم امسال خيلي بهمون حال بدن و از نوشابه هاي ربيع کولا استفاده کنن .

خلاصه همون طوري که تناول مي کنيم يه چند تايي تست مي زنيم . البته قبلا بايد تمرين داشته باشين که در حال خوردن هم بتونين تست بزنين . حاضرم شرط ببندم که علي همه ي راه ها رو واسه خوندن امتحان کرده جز اين يه راه رو که به ضررشه . چون 5 دقيقه نمي تونه تست بزنه .از الان بايد قبول کنه که ديگه نمي تونه قبول شه . من از همينجا به نمايندگي از بچه ها به علي مي گم که : علي تو قبول نمي شي !!!!!!!!.

جلسه تموم مي شه و آخرين صدا ي گوينده سالن که امسال اين گوينده بابليه و احتمالا با لحجه ي محلي حرف مي زنه به طوري که احساس مي شه يه گردو در دهانش مي چرخه ميگه :

داوطلب گرامي وقت تمام شد ...........

سعي کردم خلاصش کنم . پس يه چند نکته را به عنوان ياد آوري براتون ميگم :

1-    هنگام تحويل کارت ورود به جلسه برچسب پشت کارت رو بکنيد تا در قرعه کشي شرکت ايرانسل شرکت داده شويد .

2-    از آوردن اطفال بالاي 3سال به عنوان رابط جدا خودداري کنيد .

3-    شب غذاي کمتري ميل کنيد چون غذاي شب کنکور باعث چاقي مفرط مي شود .

4-    از کشيدن سيگار سر جلسه خودداري کنيد .( قليان مانعي ندارد)

5-    در هنگام امتحان پا هاي مبارکتان را از کفشتان بيرون نياوريد .

6-    از لباس هاي رنگ تيره استفاده کنيد تا تابلو نباشيد .( پوشيدن لباس صورتي توصيه

مي شود )

7-    هر کس بايد با خود يک صندوق پستي ببرد تا در صورت نياز از طريق پست براي انتخاب رشته اقدام نمايد .

8-    شب امتحان دوغ بخوريد .

9-    سعي کنيد که در همه حال حتي سر جلسه ي امتحان به روح معتقد شويد .

 

اميدوارم همتون قبول شين و يادتون باشه که شقاقي براي ديدن شما لحظه شماري

 مي کنه ، پس دلشو نشکنين دوستان ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 0:11  توسط زینت آهنگری و سیده آمنه عبادی  | 

انـــشــــــــــــــــــــــا ...

ديروز وقتي داشتم کتاب هاي دوره ي ابتدايي ام رو جا به حا مي کردم به يه دفتر انشا بر خوردم که توش کلي انشا نوشته بودم . يکي از اون انشا ها رو براتون انتخاب کردم و براتون نوشتم . اميدوارم خوشتون بياد ....

سال گذشته را چگونه گذرانده ايد  ( سال 1369 )

قلم بر قلب سفيد كاغذ مي‌گذارم و فشار مي‌دهم تا انشايم آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي‌باشد. سال گذشته پسر خاله ام مجتبي زير تريلي 18 چـــرخ رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت.

ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پيــدا نكردم . در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من و مسعود در پارسال خـــيلي درس خوانديم ولي تـــوانستيم قبول شويم و به خاطر همين من را از مدرسه به بيرون پرت كردند.

پدرم من را به مكانيكي فرستاد و پدر مسعود او را به يه کار گاه نجاري تا كـــــــــــار كـنيم . اوســــــتاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع‌ها كه خيلي عصباني مي‌شد من را به زمين مي‌بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري‌ها از روي من رد مي‌شد. ولي اوستاي مسعود او را کتک نمي زد و در عوض هر کار اشتباهي او را با اره ي برش مي بريد و دوباره با چسب چوب مي چسباند . من خيلي در كارهاي خانه به مـادرم كمك مي‌كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي‌داشت و من را خيلي ماچ مي‌كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشـپزخانه مي‌گذاشت.

در سال گذشته من و مسعود به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. مــن در كوپه بسيار مسعود را عصباني مي کردم و او رفت و چند لحظه ي بعد با ميل گاردان قطار برگشت و آنرا محکم به سرم کوبيد . ديگر کسي را نمي شناختم . هيچ کس را !!! وقتي هم که منو آرمين از سفر برگشتيم شکايتش را پيش باباي آرمين کردم و گفتم که با ترمز قطار مي کوبد به سرم !!!

من تصميم گرفتم که وقتي تحصيلاتم تمام شد به دانشگاه طبرستان بروم چون گفتن که آنجا کادر مجربي دارد و شقاقي و سام آنجا کسي را اذيت نمي کنند .

سال گذشته من و علي و ميلاد رفته بوديم کوه و سگهاي ولگرد مارو دنبال کردند . قرار گذاشتيم هر يک به سويي برويم و سگها ما را رها کردند و به دنبال علي رفتن . علي پسر خوبي است . پدر بزرگ علي کاراته کار است و کمر بند صورتي ، ولي خودش به تير اندازي علاقه مند مي باشند .

من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:20  توسط زینت آهنگری و سیده آمنه عبادی  | 

^^^زن‌ذليل^^^

براي اينکه زن‌ذليل خوبي باشيم کافي است به 14 قانون زير که ساخته و پرداخته ذهن
 زنان است توجه نموده و آنها را به دقت رعايت کنيم  :

1- زن هميشه قوانين را وضع نموده و تصويب کند   .
2- قوانين ممکن است بدون اطلاع قبلي تغيير کند  .
3- امکان ندارد مردي تمام قوانين را بداند .
4- چنانچه زن شک ببرد که مرد تمام يا برخي از قوانين را مي‌داند، مي‌تواند بلافاصله قوانين را تغيير دهد .
5- زن هرگز اشتباه نمي‌کند .
6- چنانچه به نظر آيد که زن در اشتباه است، علت آن است که مرد حرفي بيجا و اشتباه بر زبان آورده يا کاري اشتباه کرده که باعث سوء تفاهمي آشکار و در نتيجه، اشتباه زن شده است  .
7- چنانچه مورد بالا اتفاق افتاد، مرد بايد بلافاصله معذرت بخواهد، چرا که او باعث سوء تفاهم شده است زن مي‌تواند هر زمان که اراده کند، تصميم خود را عوض کند  .
8- مرد هرگز نبايد بدون رضايت صريح زن، تصميم خود را عوض کند  .
9- زن حق دارد در هر زمان عصباني يا مشوش باشد  .
10- مرد بايد در تمامي اوقات آرام باشد، مگر اينکه زن از او بخواهد عصباني شود  .
11- زن ممکن است از مرد بخواهد که عصباني باشد يا عصباني نباشد، اما تحت هيچ شرايطي نبايد او را از نيت خود آگاه سازد  .
12- مرد مکلف است، در تمامي اوقات ذهن زن را بخواند  .
13- در تمامي اوقات و در هر زمان و مکان آنچه مهم است اين است که منظور زن چه بود، نه اينکه چه گفت.
14- چنانچه مرد هر زمان که تصور ميکند درست ميگويد کافي است به بند 4    مراجعه نمايد...

 

بچه ها منو ببخشيد .

تحت فشار روحي اين مطالبو نوشتم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 23:58  توسط زینت آهنگری و سیده آمنه عبادی  |